چشم یک روز گفت « من در آن سوی این دره ها کوهی
می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟ »
گوش لحظه ای خوب ساکت ماند و دقت کرد، سپس گفت
« پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.»
آنگاه دست درآمد و گفت« من بیهوده می کوشم آن کوه
را لمس کنم، من کوهی نمی یابم.»
بینی گفت « کوهی در کار نیست. من اورا نمی بویم.»
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، وهمه درباره
وهم شگفت چشم ، گرم گفت و گو شدند و گفتند
« این چشم یک جای کارش خراب است.»
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 23:24 توسط نیما
|
Le monde est à qui naît pour le conquérir, et non pour qui rêve, fut-ce à bon endroit, qu'il peut le conquérir .